تبليغاتX
باغ بی برگی باغ بي برگي....داستان از ميوه هاي سر به گردون ساي اکنون خفته در تابوت پست خاک مي گويد

باغ بی برگی

هر آنچه باید گفته باشم...گفته ام آیا؟

 

 

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی‌خیزند

من اگر بنشینم

تو اگر بنشنینی

چه کسی برخیزد؟

چه کسی با دشمن بستیزد؟

چه کسی

پنجه در پنجه هر دشمن دون

- آویزد.

 

به یاد مانده از آن روزها مرا، که هنوز

فراز پله دانشکده نگاهی گرم

از آن دو چشم گدازنده

جان من آشفت

به آن نگاه تو دل گشت آشنا

- که هنوز

به آن نگاه می‌اندیشم

آن گدازنده

همان نگاه

    که از پله‌های سنگی ظهر

ظهور حادثه ای بود در تپیدن دل

دلی که گشت گرفتار ماجرا

     - که هنوز ....

 

 

حرف را باید زد

درد را باید گفت

تو مپندار که خاموشی من

هست برهان فراموشی من

تو اگر برخیزی

من اگر برخیزم

همه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 18:37  توسط صادق  |